شبنم نادری(باران)

بیا ببار و مرا خیس عطر باران کن ....

شبنم نادری(باران)

بیا ببار و مرا خیس عطر باران کن ....

شبنم نادری(باران)

اولین حرف در این دفتر شعرم این است
که زمین منتظر باران است

حقوق تمامی مطالب این وبلاگ متعلق به
"شبنم نادری "می باشد و استفاده بدون ذکر منبع مجاز نیست.

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
۱۳
تیر


میشه بر درد غلبه کرد؟

.

یه بار مارتین دندون درد داشت، اتو رو زد به برق و صبر کرد، بعد اونو گذاشت روی شونش و دندون دردشو فراگوش کرد.


فیلم کوتاه #درباره_عشق

#کریستوف_کیشلوفسکی

.

.

#رد_ردینگتون: یه آدم عاقل از یه سوال احمقانه چیزای بیشتری یاد میگیره تا یه ابله از جوابی هوشمندانه ..! The_ Blacklist

. (series)

.

.

.

دلم گرفته است 

دلم گرفته است 

به ایوان می روم و انگشتانم را 

بر پوست کشیده ی شب می کشم 

چراغ های رابطه تاریکند 

چراغ های رابطه تاریکند 

کسی مرا به آفتاب 

معرفی نخواهد کرد 

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد 

پرواز را به خاطر بسپار 

پرنده مردنی ست

.

#فروغ_فرخزاد



  • شبنم نادری(باران)
۱۳
تیر

امشب کمی #دلتنگم ...

فقط کمی .

قدر آنکه بخواهی کهکشان را در مشت بسته ات بگیری ،

یا بخواهی خورشید را در #آغوش بیاوری...

یا بخواهی اقیانوس را یک جرعه سر بکشی  ...

همین قدر ...

....

این شب ...

حجم دلتنگی من را ریخته است روی شانه های #دیوار ...

دیوار دارد از رطوبت اشک هایم ترک بر می دارد .

....

#شبنـم_نادری #بـاران



#شب#دلتنگی#آغوش#تنهایی#عشق#جدایی#اشک




.

  • شبنم نادری(باران)
۰۷
تیر

چند روز پیش یک خبر در صفحات مجازی ، توجه من را به خودش جلب کرد. 

خبر این بود:  



#کیم_کارداشیان در در اظهار نظرى عجیب گفته است که دیگر از خودش #عکس سلفى نخواهد گرفت! و قصد دارد بتواند در زندگى واقعى وقتش را بیشتر بگذارد و تا حدودى از تلفن همراهش دور باشد!

جالب است بدانید او قبلا یک کتاب منتشر کرده است که در آن عکس هاى #سلفى اش به چاپ رسیده است!

این کتاب ۳۵۲ صفحه اى شامل سلفى هاى است که منتشر نشده و یا کمتر دیده شده اند.





بعد از خواندن خبر اول سری به سرچ گوگل زدم تا ببینم این #کیم_کارداشیان اصلا کیست که گرفتن یا نگرفتن عکس سلفی از خودش ، اینقدر برای مخاطبان مهم است.  عکس هایی که یک کتاب شده و حالا مخاطبان و طرفدارانش منتظر ورق زدن آنها هستند. 


در سرچ چیزهای جالبی دستگیرم شد.  این خانم یک بازیگر #آمریکایی با استایل خاص هست که لباس های برند می پوشد و مدام به مراسمات مختلف دعوت می شود و کلی هم طرفدار دارد.  


برایم جالب بود که یک فرد مشهور ، بعد از گذراندن یک دوره از محبوبیت و مشهوریتش ، خانواده و فرزندانش را می خواهد به تلفن همراه و عکس های سلفی اش ترجیح دهد و به قول معروف ، بچسبد به شوهر و خانواده اش. 

احتمالا از عوارض فضای مجازی و آسیب هایش به ستوه آمده. 

کاش سلبریتی های ما هم ، به جای این که مدام از لحظات خصوصی و تفریحات و رستوران گردی و لباس ها و استایل خودشان عکس منتشر کننند ، یکبار تصمیم بگیرند از دغدغه های خانواده و مطالعه کردن و ، وقت گذاشتن برای همسر و فرزندانشان بگویند.  یا اصلا بگویند ، مردم ما هم مثل شما به این فضا معتاد شده ایم و بیایید با هم تصمیم بگیریم بیشتر به فضای واقعی برگردیم. 


  • شبنم نادری(باران)
۰۶
تیر

از شعر بگذریم .

این که میگویم  شعر نیست .

جان احساس من است .

دلم برایت تنگ شده ،

درست به اندازه ی

همان کوه سنگی بزرگ

که انگار چشم هایش را کلاغ ها

از کاسه درآورده بودند.

دلتنگی ام همان قدر بزرگ است .

 



#شبنم_نادری. #باران 



#دلتنگی

#شعر

#احساس



  • شبنم نادری(باران)
۲۷
خرداد

در #چهل_سالگی هم که باشی

طنین صدای کسی که

تو را به "نام کوچکت

بخواند و

پشت هر بار که صدایت می‌کند

"عزیزم

بگذارد

می‌تواند #عاشق‌ات کند.

 

و تو

 

بعد از تمام شدن حرفهایش

دختربچه‌ی هجده ساله‌ای می‌شوی

که دوست دارد

بال در بیاورد

از شوقِ #عاشقی.

 

 

 

در چهل سالگی هم که باشی

می‌شود آن‌قدر عاشقی‌ات

پرهیجان باشد که

خاطره‌ی گرفتن دست گرم مردانه‌اش را  

در سرمای زمستان

روزی چند بار به تکرار بنشینی

و نقطه‌ی اوج این خاطره‌ات

بستن گره روسری ات باشد

با دست‌های او

وقتی ناگهان

با پوست صورتت برخورد می‌کند

و ابروهای پیچ‌خورده‌ات را

صاف می‌کند.

 

 

 

در چهل سالگی هم که باشی

می‌توانی بدوزی  

دکمه‌ای را که

از رویِ پیراهنِ آبیِ یقه‌سپیدِ مردانه‌ای

افتاده است

روی زمینِ یخ‌زده‌ی تنهایی‌اش.

 

 

 

در چهل سالگی هم که باشی

آن جوانه‌ی کوچکِ روئیده در جانت

می‌تواند قد بکشد

و تو را سبز کند.

 

آن وقت در همان چهل سالگی

نمی‌توانی آن ذوق‌زدگی شفاف چشم‌هایت

یا آن رنگ‌پریدگیِ ناشی از دلشوره‌هایِ نیامدنش را

لرزش صدایت را

جوان شدن صورتت را

پنهان کنی در پشت چهل سالگی‌ات.

 

تو در چهل سالگی

به بلوغ عاشقی می‌رسی.

درست مثل #دخترهای هجده ساله

با گونه‌هایی سرخ‌شده

به خاطر اولین #بوسه‌ی

نشسته بر پیشانی.




#شبنم_نادری #باران 

#این_شعرها_نباید_پخش_شود







کانال تلگرام؛


👇👇👇👇



@shabnamnadery

  • شبنم نادری(باران)
۱۹
خرداد

🍂




من میگویم باید دوست داشتن را 

کشید .

باید آن را 

در هوا نقاشی کرد.

وقتی میگویی ،

"دوستت دارم " ،


انگار پرنده ای را از دستهایت 

پر داده ای ...

بعد باید بنشینی و 

پروازش را با حسرت نظاره کنی .

گاهی باید ،

واژه ها را 

آنقدر حبس نکرد .


حسرت پرواز ،

دلتنگی میاورد.


اما

آدمیزاد همین است دیگر ،

گاهی دلش به هوایی خوش می شود .


#شبنم_نادری #باران 

#این_شعرها_نباید_پخش_شود


کانال تلگرام:  


👇👇👇


@shabnamnadery





  • شبنم نادری(باران)
۱۴
خرداد

🍂




در جوشن کبیر یک عبارتی هست که می گوییم 


" یا کٓریمٓ الصَّفْح " 


معناش خیلی جالبه :

یک وقتی یک کسی تو رو می بخشه اما یادش نمیره که فلان خطا رو کردی و همیشه یک جوری نگات می کنه که تو می فهمی هنوز یادش نرفته یک جورایی انگار که سابقه بدت رو مدام به یادت میاره.


ولی یک وقتی، یک کسی تو رو می بخشه و یک طوری فراموش می کنه انگار نه انگار که تو خطایی رو مرتکب شدی.

اصلا هم به روت نمیاره. 

به این نوع بخشش میگن صَفح.


و خدای ما اینگونست...

از صمیم قلب می گویم

                                 "یا کٓریمٓ الصَّفْح"


التماسِ دعا 

در این شبهای قدر

#ببخشیم_هم_دیگه_رو 



@shabnamnadery



  • شبنم نادری(باران)
۱۲
خرداد

دلتنگی شعر نمی خواهد

 موسیقی می خواهد

موسیقی صدای تو

که آرام در گوشم

می پیچد

وقتی عاشقانه می گویی

"دوستت دارم ."




#شبنم_نادری #باران



#این_شعرها_نباید_پخش_شود





  • شبنم نادری(باران)
۰۵
خرداد
دوست داشتنت 
بذر کوچکی است در دلم ،
که صبح ها 
چند شاخه اش 
با هوای عشق تو شکوفه می دهد. 


#شبنم_نادری
  



#دوست_داشتن
#عشق
#دوستت_دارم
#شعر_عاشقانه
#شعر_سپید

  
  • شبنم نادری(باران)
۰۳
خرداد

🍃




از فنجان های دلم 

بیا و یک جرعه 

دلتنگی ام را بنوش .

...

باور کن این قهوه ی قجری نیست .

نه میخواهم در قفس دلتنگی ام حبس ات کنم ،

و نه میخواهم 

در  ته فنجان ات 

فالت را ببینم...

فقط میخواهم 

به بهانه ی نوشیدن این فنجان 

که پر از 

اشتیاق داشتن توست ،

فقط دمی ...

فقط دمی...

فقط دمی 

سرت را بالا بگیری 

و از دلتنگی ام بنوشی و 

کنار من بنشینی .

فقط دمی....


#شبنم_نادری  #باران

از کتاب ؛ 

#این_شعرها_نباید_پخش_شود 


@shabnamnadery

  • شبنم نادری(باران)
۳۱
فروردين

حــالا شمـا کـه غرق در اندوه پاییــزید
بـــاید مـــرا از دار تنــهایی بیـــا ویــزید 
یــک لشگـر وحشے درونــم سخـت مے تــازد 
هــر تکه ے قلـب مــرا با سنـگ آمیــزید 
دستـان من آمـاده ے یــک قتل خونیـن است 
در پیـش چشمـــانم همــه , یـک قــومِ چنگیزید
من دخترے بــد خلقُ و مــالیـخولیـا هستــم 
از جنــــگ بــا اندیشه هاے من بپـــرهیــزید 

#شبنم_نادری #باران ☔

  • شبنم نادری(باران)
۳۱
فروردين


.
.
.
درد نبودن تو را .
فقط این شعر های سپید 
که روی کاغذهای سفید می آیند، .
التیام می دهند .

درست از وقتی که .
سیاهی نبودنت 
چشمم را تار کرده است.
.
#شبنم_نادری #باران ☔
.
#شعر_فارسی 
#شعر_سپید




  • شبنم نادری(باران)
۳۱
فروردين

دستت را به من دادی 
دلت را به دیگری 
این تقسیم " عادلانه " ی 
محبتت بود .

#شبنم_نادری#باران
.
از کتاب در حال چاپ:
.
#دوست_داشتن_با_طعم_شکوفه_های_گیلاس

  • شبنم نادری(باران)
۳۱
فروردين


زیبـاسـت این بــهار 
کــه نـام تو را بر لبـان من رویــانده ،

و زیستــن مـــرا 
هر لحـظـه و هـر آن 
بــه برکـت آن نــــام 
بهارے مے کنـــد.



#شبنم_نادری#باران

  • شبنم نادری(باران)
۰۵
آذر

بـر دامنش بـا غم ، سـر بـابا گرفت و بــعد
شب تا به صبح بـهر سـر احیا گرفت و بــعد
گــرد و غبار از رخ ماهش کـــه مے گرفت
با اشکهــــا راه به دریــــا گــــرفت و بعدْ
بـا بغض و آه حرف دلـش را شــمرده گفت
بـا دسـت ها صورت خـود را گـــرفت و بعدْ
عـــالم به لــرزه درآمــد وقتے ســـر پدر
سـرخے صورتش بـه تمــاشا گرفت و بــعدْ
از حنجـــر بریــده صــدا آمــد آه... آه...
آهے کــه رفت عالم بالا گرفت و بــعدْ
بـــا آه ســـرْ، دل عرش و زمین شکســت
ویـرانه بوی حضــرت زهــــرا گرفت و بعد

#شبنم_نادری (باران)
.
#باران
#شعر_عاشورایی
#شعر_فارسی

  • شبنم نادری(باران)
۰۵
آذر


قرارمان بود حداقل هفته ای یکبار برای هم نامه بنویسیم . نامه ها حدودا شنبه یا یکشنبه به دستم می رسیدند و من بلافاصله فردای آن روز جوابش را پست می کردم به اصفهان .جواب هایی مفصل و طول و دراز .
کم کم به تعداد دوستانم اضافه شد . یک نامه به یزد. یک نامه به بندرعباس . یک نامه به بروجن ... .
و نامه هایی هم گاه به دوستان و معلمانم مینوشتم که نزدیکم بودند و بعد مکانی با آن ها نداشتم ولی با نامه بهتر میتوانستم حرفهایم را بزنم . 
ـــ ــــــ ـــــــ ـــــ
.
نامه ها خاطراتی عزیزند که هرگز از خاطر نمی روند . میتوانی نامه را به بوی عطری که محبوبت دوست دارد معطر کنی . میتوانی در بهترین کاغذها بنویسی شان و با بهترین خودکار و خودنویس حرفهایت را به تحریر در آوری .
.
میتوانی با گل و پاپیون تزیین اش کنی و به گیرنده بفهمانی که حس ات چیست و چقدر دوستش داری .
.
نامه را با خودکار های رنگی هم می شود بنویسی و در حاشیه های نامه شعرهای عاشقانه بنگاری ...
.
خطم چو زلف یار پریشان و درهم است .
منعم نکن که در شب هجران نوشته ام .
.
گله کردن هم حتی در نامه سهل تر است . گله میکنی و بغض می کنی و بعد قطره ی اشکی از چشمت می چکد روی کاغذ، و کاغذ نامه چروک می شود و جوهر خودکار پخش میگردد و ...تو جمله ات را به نشانه ی دلتنگی نا تمام میگذاری ... .

#باران
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مے نــویســم نامـه را با سـلام و احتـرام 

نقطـه نقطـه نقطـه چیـن ... ختـم نامـه والســــلام

#شبنم_نادری 
.

پ ن : کپی متن لطفا فقط با تگ #شبنم_نادری

  • شبنم نادری(باران)
۳۰
آبان

سخت است که عاشق شده باشی و دلت را 
تحریم کنی بابت یک جرم جهانی
#شبنم_نادری  
#باران  
#عاشقانه_ها 

 #عشق 


 
  • شبنم نادری(باران)
۳۰
آبان

من تا صبح بیدار ماندم تا تو بباری باران
از بس شوق آمدن تو را داشتم 
حالا که آمدی
....
چرا فقط بویت دل مرا می برد


  • شبنم نادری(باران)
۳۰
آبان

خبآدمے ست دیــگر, دلــش تنـگ مے شود, .
حتے براے کسی که تنهـــا یــک بار در طول عمـــرش دیــده اســت.
.
و آن دیـــدار هـــم فقط یـکــ ساعت طول کشیـــده استـــ.
.

آدم هـــا از یــک جایے در زندگـے ات پیدا مے شوند کــه فکرش را نمے کنے , . تعدادشان هم کــم نیست, شاید روزے چند بار، هفتــه اے چنــد نفــر، آدم هــاے جور واجور هی بیایند و بروند،
.
.
اما . . . این تویے کـــه وسط آمدن یکے شان گیر می کنے ,

همانقدر کـــه ناگــهانے پیدا می شود همانقدر نــاگهــانے دل بســته اش مے شوے.
.
. و واے به حــالت اگــر کــه او فقط آمده باشد سلامے بکند و بـــرود!
.

بـــرود و نماندْ...
همانقدر ناگهانی همانقدر عجیب .... 



.

#متن 
#دلنوشته
#دلتنگی
#دلبستگی

  • شبنم نادری(باران)
۳۰
آبان

من خیال میکنم تو را ندیده ام 
تو هم خیال کن مرا نداشتی...
این خیال را دقیقه ای فقط به خاطرت گذر بده.
نه
بیا از خیال بگذریم...
درخیال هم 
تصور نبودنت 
مرا عذاب می دهد.

#شبنم_نادری (باران)
#باران
#شعر_سپید
#خیال
#عشق
#جدایی

  • شبنم نادری(باران)
۰۲
مهر

به دنیا آمدم من در شب تاریک پاییزی
و از آن لحظه من
با او رفیق و یار می باشم ...
طلوع آفتاب اش را
غروبش را
و رنگ برگ هایش را
که زیر پای هر دلخسته ای فریاد می دارد . دوست می دارم
.
و بارانی که عاشق می کند تنهای تنها را
تمامش را
تمامش را .
تماما دوست می دارم ...
کنون عمری است با پاییز
رفیقی مهربان و دوستی دیرینه می باشم ... .
شبی که باد و باران بر سر غم های من می ریخت
.
خودش آمد به گوشم گفت:
. "می آیم ...
دلت را رنگ
خواهم کرد..."
.
و از آن شب
همیشه عطر باران آوری من را به یاد او می اندازد...
.
تمام فصل هایم را گرفته رنگ کرده داده دست باد
تمام روزهایم را
تمام لحظه هایم را
تمام... .
..
.

و باران
هر زمان می بارد از بالای ابر سرکش مغرور
دلم دلگیر
.
و چشمم منتظر بر ردپای اوست ... خودش گفته ست "میآید"!!! .

#شبنم_نادری #باران
#شعر
#پاییز
#باران

  • شبنم نادری(باران)
۰۲
مهر



آمدم تا به سوی دکـــانت
باز هم با بهانه هاے جدیــــد
صد بهانه به شوق دیدن "تو"
یـــک بهانه فقط برای "خـــریـــد"
با چـــه شوقی به سویت آمـــدم و
خنـــده بر لب ، دلـــم پر از امیّـــــد
به در بسته می خورم هـــــر بار
زیر پایـــم بسے چمن روییــــد
تو چــــو خرمای بر نخیلے و
دستـــهایم به شاخه ات نرسیـــد
کاش آن قلب سنگے ات یکـــبار
اضطراب دل مـــرا می دیــــد
حال و روزم نزار شد وقتے
اشـــک آمد به گونه ام لغزیـــد
یوسفے تو و من زلیخایــــــم
زلف من در فراق گشته سپیــــــد
میکنی از وصال من پرهیز
مے دهی تو هزار وعده ، وعید
من نخواهم که بگذرم از تو
هیچ، اصلا...نه ....نیستم نومیـــد
صبح فردا دوباره می آیــم
با طلوع دوباره خورشیــــد


#شبنم_نادری
#باران
#عاشقانه

  • شبنم نادری(باران)
۱۷
مرداد

سکوت و نگاه 


سکوت می کنی و با نگاه می گویی 

که حرفهای پیاپی به سینه ات داری


تو و نگاه تو را من چه خوب می فهمم

که شب به انتظار سپیده همیشه بیداری


تو معجزه ی صد نگاه پر مهری

چرا زتخم نگاهت گلی نمی کاری


شرر به موج نگاهت همیشه می گوید:

" چه وقت موج نگاه تو می شود جاری؟"


تو موج می شوی و می روی به دریاها

تو ابر می شوی و بی بهانه می باری


اگر به یک اشاره ی چشمت هزار غنچه شکفت

دگر تو باغ دلت را به غیر مسپاری!


هزار درد نهفته درون تو خاموش

تو بر هزار درد دگر می کنی پرستاری


سکوت معجزه گر، ای نگاه پر اعجاز

نگاه مهر تو باقیست  تا ابد... آری!!!

  • شبنم نادری(باران)
۱۷
مرداد

تشنه و گرسنه

مثل یک  آدم گرسنه  و تشنه بود. گرسنه ای که نه پول خرید غذاداشت و نه آب در دسترس اش بود . 

زن ها و دخترها  هم  مثل پرس های غذای خوش بو و خوش رنگ  از جلوی نگاهش عبور می کردند. هر روز می گذشت و او گرسنه تر و تشنه تر می شد. رنگها و بو های خوش او را به ولع می انداختند. دلش می خواست فقط یک ناخنک کوچک به یکی از غذاهای رنگارنگ و خوشبویی که مدام از جلوی چشمانش رد می شد بزند. هر وقت یک دختر زیبا با آرایش های غلیظ و عشوه های آنچنانی به مغازه اش می آمد ضعف تمام وجودش را می گرفت و دست و پاهایش سست می شد. گرسنگی بدجوری عذابش می داد.  خیلی خودش را کنترل کرد اما دیگر طاقت نیاورد. آن شب آن دختر آخرین مشتری مغازه اش بود که وارد شد و دیگر بیرون نرفت.


پ ن: برگرفته از کتاب مستوره/ داستانک های حجاب و عفاف/ شبنم نادری/ انتشارات تلاوت آرامش

  • شبنم نادری(باران)
۱۶
مرداد

سنگدل ، بی تفاوت و سرکش
مثل سرباز لشگر داعش
حمله کردی به قصد جنگیدن
بردی از من قرار و آرامش
تا که چشمت به جنگ می آید
نیست هرگز میان ما سازش
با تبر ریشه ی مرا کندی
چون درختان جنگل تالش
چهره ات مثل بوم نقاشی
ساده، زیبا ...بدون آرایش
فتح جغرافیای قلب تو
یک تمنای خام و صد خواهش
تیر چشمت نشسته بر قلبم
ماهرانه بدون آموزش
دیگر اکنون رمق ندارم من
مثل سرباز زخمی ارتش
رحم کن بر اسیر جنگی خود
تا نکرده دوباره او شورش

#شبنم_نادری#باران
#داعش
#جنگ
  • شبنم نادری(باران)
۱۳
مرداد

من اعدامی ام گردنم هم طناب است
طنابی که محکم و پر پیچ و تاب است
دلم سرزمینیست بحران زده... پر هیاهو
که شورش در آن رمز یک انقلاب است
من آن کوه آتشفشانم که چندیست
درونم پر از سنگهای مذاب است
دلت تنگ چون من نباشد چرا که
برای دل من غم تو عذاب است
نگو دوستم داری از من حذر کن
که این عشق بیهوده همچون سراب است
شنیدم که اخبار گفته همه روزهایم:
"هوا ابری و سرد و بی آفتاب است."
بیا و بزن گردنم را که قتلم
گناهی ندارد و عین ثواب است...

اعدام

  • شبنم نادری(باران)
۱۲
مرداد

# شبنم_ نادری
این مقاله در تاریخ 10 مرداد 1393 در رزونامه کیهان منتشر شده است.


 اشاره 
اول مرداد سال 1382 روزی ویژه درتاریخ بررسی لوایح در مجلس شورای اسلامی بود. روزی که درآن دو لایحه الحاق به دوکنوانسیون بین‌المللی درصحن علنی مجلس ششم به بحث موافقان و مخالفان گذاشته شدو درنهایت هردولایحه اکثریت آرای نمایندگان را به دست آورد.از این دو لایحه یکی مربوط به الحاق ایران به کنوانسیون منع شکنجه و سایر رفتار‌ها یا مجازات‌های ظالمانه، غیرانسانی و تحقیر آمیز بود لایحه دوم نیز پیوستن ایران به کنوانسیون رفع هرنوع تبعیض از زنان بود که ماه ‌ها در کمیسیون فرهنگی مجلس شورای اسلامی خاک می‌خورد وقرار گرفتن آن در دستور کار مجلس مرتب به تعویق می‌افتاد. هدف این مقاله بررسی سیر تحول  لایحه" کنوانسیون رفع هر نوع تبعیض بر علیه زنان"  جهت تصویب و مطالعه برخی  از مفاد این کنوانسیون و دلایل موافقان و مخالفان  آن است. 
  • شبنم نادری(باران)
۳۰
تیر

پالتو پوست

 

محمد مسعود مدیر روزنامه (مرد امروز) ترور شد. محمد مسعود ترور شد. مسعود ترور شد...

 صدای هوار پسر بچه شهر را پر کرده بود. یک بغل روزنامه در دستهایش داشت و یک صدا فریاد می کشید. حتما امروز فروش خوبی میکند چون خبر داغ همیشه خواننده دارد. مسعود ترور شد آن هم به خاطر یک پالتو پوست.

یک  پالتو پوست لعنتی باعث مرگ اش شد. وای که چه قدر از پالتو و پالتو پوست  بدم میاد. لعنت به هر چی پالتو و پالتو پوسته. لعنت . لعنت به من که مجله رو به مسعود نشان دادم . لعنت. جرات ندارم . وگرنه چند تا لعنت با آب و تاپ هم نثار باعث و بانی اش می کردم.  کاش آن روز مجله را به مسعود نشان نمی دادم. از دست خودم عصبانی ام.وقتی مطالب مختلف رو برای ترجمه و انتخاب پیش مسعود بردم عکس روی جلد یک مجله ی آمریکایی بیشتر از بقیه مطالب نظر ش  رو جلب کرد.  در آن عکس اشرف پهلوی یک پالتو پوست 25 هزار دلاری به تن داشت و زیر عکس هم نوشته شده بود گرانترین پالتو پوست جهان. مسعود به من گفت عین این عکس رو از مجله جدا کنیم و توی روزنامه خودمان چاپش کنیم. از بدشانسی مسعود فردای آن روز در کازرون یک نمایشگاه کالاهای ایرانی بر پا شده بود و اشرف  برای بازدید به آنجا رفته بودو ادعا کرده بود مردم باید کالاهای وطنی بخرند. فردای آن روز همزمان با چاپ مطلب ما روزنامه اطلاعات هم این جمله را سرتیتر  چاپ کرده بود. چاپ همزمان این دو مطلب در یک روز ناخواسته تناقض آشکار رفتار اشرف را نشان میداد و کلی بین مردم مسخره شده بود. مسعود کمتر از دو هفته بعد در مقابل چاپخانه اش ترور شد. آن هم فقط به خاطر یک پالتو پوست لعنتی.

 

 

  • شبنم نادری(باران)
۲۹
تیر
گم شده ام


بچه که بودیم از گم شدن می ترسیدیم.
اصلا همه ی بچه ها  از گم شدن می ترسند.وقتی در خیابان راه می روند آنقدر محکم دست پدر و مادرشان را میگیرند تا مبادا درهیاهوی شلوغی ها گم نشوند.
#گم شدن اصلا فعل قشنگی نیست.
دلهره آور است و کمی هم ترسناک.
آدمی حتی اگر یک سکه 100 تومانی اش هم گم شود کلافه می شود. یک کیف پول یا یک کتابی که جایی گم اش کرده یا حتی کوچکتر از آن ...
اصلا تا وقتی پیدایش نکند مدام چشمش دنبال گم شده اش می گردد. هر جا که می رود و شبیه آن شی گم شده اش را می بیند دلش یکهو هوس آن را می کند.
خیلی وقتها هم کلافه می شوداز بس به گم شده اش فکر می کند.گاهی دلتنگ می شود...
گم شدن فعل قشنگی نیست...
مخصوصا زمانی که چیزی یا کسی گم شود و هیج کس به دنبالش نگردد ...
هیچ کس دلش شور نزند برای پیدا کردنش...
و گم شده کم کم فراموش شود. این غمگین ترین حالت یک گم شدن است.

من مدتهاست گم شده ام...


گم شدن

  • شبنم نادری(باران)
۲۶
تیر
 
کتاب مستوره
داستانک های حجاب و عفاف

این اثر شامل 49 داستان کوتاه پیرامون عفاف و حجاب است که در حوزه‌های مختلف فردی و اجتماعی با این موضوع نگاشته شده و ضمن رعایت اختصار سعی نموده تا علاوه بر خلق یک اثر ادبی، محتوای کاربردی را به مخاطب خود انتقال دهد.
انتشارات تلاوت آرامش (وابسته به موسسه فرهنگی هنری کاربردی خیبر)

مستوره

  • شبنم نادری(باران)
۲۶
تیر

در این سوی یک بازی نابرابر

گلستان یک شهر پرپر شده

در آن سوی بازی ولی چشم ها

همه خیره بر سوت داور شده

#شبنم_نادری

#باران

#غزه#فلسطین #جام _جهانی#gazaunderattack #palestine #غزة_تحت_القصف #غزة_تقاوم #غزة #gaze

فاسطین


  • شبنم نادری(باران)
۲۵
تیر

من در آستانه ی یک "انقلابم"
که با جرقه ای ازبرق نگاه تو
"بحران زده" می شوم.

#شبنم_نادری#باران

انقلاب

  • شبنم نادری(باران)
۲۵
تیر

به زیر لگد رفته گل های شهری

و شهری به گل های یک شهر شادست


#شبنم_نادری#باران
#غزه
#قلسطین #جام جهانی
#gazaunderattack #palestine #غزة_تحت_القصف #غزة_تقاوم #غزة #gaze

فلسطین


  • شبنم نادری(باران)
۱۸
تیر

تکبیر عاشورا 

 



- سیدعلی، مادر بلندشو، نمازت رو بخون، بلندشو مادر 
- چشم‌هایم را با صدای دلنشین مادر گشودم، بلند شدم، وضو گرفتم، نمازم را خواندم، و مثل همیشه ذکرها را با حرکات لبهایم تکرار کردم.
صبح، صبح غریبی بود، آسمان را که نگاه کردم، حس کردم بغض خفه‌کننده‌ای در گلویش دارد، به پرنده‌های دم صبح که نگریستم احساس کردم چشم‌هایشان رنگ سرخ گرفته، شاید از گریه‌های مکرر....
از پنجره به خیابان نگاهی کردم، نور چراغ‌های خیابان کم کم داشت در زیر تابش نور خوردشید بی‌رنگ می‌شد. سکوتی مبهم فضای شهر را پر کرده بود شاید، تک و توک آدم‌هایی را می‌دیدی که برای کاری به خیابان آمده بودند. از پشت پنجره کنار آمدم، مادر هم مثل من بود، مثل همه، مثل آسمان. چند روزی بود که لباس مشکی به تن داشت. 
مادر صبحانه را آماده کرد. 
- سیدعلی مادر جون، اگه می‌خواهی زودتر بری، بیا صبحانه‌ات رو بخور.
به سمت مادر رفتم. به من نگاهی کرد، با حرکات لبهایم فهماندم که می‌خواهم زودتر بروم. مثل همیشه، مثل هر سال، صبحانه را خودم، لباس سیاهم را به تن کردم و جلوی آینه ایستادم. شانه را برداشتم تا موهایم را شانه کنم، نه این روز، روز زینت نیست. دل اگر آشفته است و پریشان، موی چرا نباشد. به لبهایم در آینه خیره شدم. لبهایم را باز کردم، بستم، لب بر لب، باز لبهایم را گشودم. از ته دل خواستم فریاد بزنم و آهی بگویم، حنجره‌ام تکان نخورد، صدا نمی‌آمد، صدا در دلم خفه شده بود. بغض راه گلویم را بسته بود. اشک چشم‌هایم را پر کرد. به آینه خیره بودم که مادر با لباس سیاه در آینه نمایان شد. خواستم اشک‌هایم را پاک کنم تا چیزی نبیند، ولی فرصت نیافتم. تا آمدم لب‌هایم را تکان دهم و حرفم را بفهمانم مادر در آغوشم کشید و های های گریه کرد، انگار بغض یک ساله‌اش را برای امروز نگه داشته بود.

  • شبنم نادری(باران)
۱۸
تیر

این مقاله قبلا در سایت برهان و سایت های دیگر منتشر شده است.

به بهانه ی طزح این موضوع باز نشر می شود.



حجاب؛ اجبار؟ اختیار؟ قانون؟


شبنم نادری

 

در سال‌های اخیر مسئله‌ی «حجاب» به یکی از مسائل مهم در جامعه‌ی ما تبدیل شده است. چه در حوزه‌ی عملکرد نهادهای نظارتی، چه در حوزه‌ی مباحث عمومی و در میان افراد جامعه با وجود آنکه حقیقت «عفاف» در سایه‌سار «حجاب» مورد تأکید همه‌ی ادیان الهی بوده و حتی علوم تجربی نیز به تأثیرات شگرف و عمیق آن پی برده است ولی همواره مغرضان با نگاهی همراه با شک و شبهه به آن نگریسته‌اند.

 

موج تخریب و هجمه‌ی همه جانبه‌ی مخالفان «حجاب» در رویکردی جدید با شیوه‌ی شبه‌پراکنی و تفرقه افکنی وارد میدان شده است؛ زیرا حیا و «حجاب» از بزرگ‌ترین موانع غلبه‌ی دشمن بر کشور اسلامی‌مان است. «میشل هولباگ» نویسنده‌ی فرانسوی می‌گوید: «جنگ علیه اسلام‌گرایی با کشتن مسلمانان فایده‌ای ندارد، فقط با فاسد کردن آن‌ها می‌توان به این پیروزی دست یافت. پس باید به جای بمب بر سر مسلمانان دامن‌های کوتاه فرو بریزید

 

در پروتکل‌های دانشوران صهیون نیز آمده است: «ما باید کاری کنیم که اخلاق در همه جا ویران شود تا راه سیطره‌ی ما را بگشاید. برای نابود کردن «گوییم» (منظور همه‌ی غیر‌یهودی‌ها) عشق به عیاشی و تجمل پرستی را در بین آن‌ها رواج می‌دهیم... ادبیاتی مستهجن رواج می‌دهیم تا بتوانیم در برابر برنامه‌های خودمان نوعی آرامش در مردم ایجاد کنیم.»[1] یکی از شبهاتی که چند سال است آن را به شیوه‌های گوناگون مطرح می‌سازند، شبهه‌ی «حجاب اجباری» است. این مقاله در پی آن است به این شبهه‌ی رایج با رویکردی عقلانی - اجتماعی پاسخ دهد. نخست باید به این نکته پرداخت که آیا منظور از اجبار در حوزه‌ی قانون الهی است یا در حوزه‌ی قوانین اجتماعی.

  • شبنم نادری(باران)
۱۷
تیر

کاش امسال خدا رزق مرا بنویسد:

" اربعین...پای پیاده ... سفر کرببلا"


# شبنم_ نادری# باران

  • شبنم نادری(باران)
۱۷
تیر
 
تو را چه کار کنم؟؟


شعر می نوشم
خواب می خورم
فیلم می خوانم
کتاب می بینم
چای می بلعم...
در صندلی غلتان شنا می کنم
در دریا می نشینم
پیاده می روم پایین پله ها 
بعد با آسانسور برمیگردم بالا
خب 
این هم پیاده روی روزانه
غذا را هم هر از گاهی بو میکنم
آب را هم نگاه میکنم 
تو را
راستی تو را اصلا یادم نبود
تو را...بگذار ببینم
تو را
می گذارم لای آلبوم خاطراتمان 
یا نه قاب میگیرم
نصب میکنم به دیوار
تو را
حالا بگذار ببینم با تو چه کار میتوانم بکنم ... 

#شبنم_نادری#باران

5
  • شبنم نادری(باران)
۱۶
تیر

به #نقطه معتادم. در نقطه این لذت گزنده هست که بار دیگر یکی از ما حرف یا فکری را به پایان برده، یکی از ما موفق شده است. این سیاه کوچک کیفورم می‌کند. انگار مدام در این هول باشم که جمله‌ای تمام نشود و عبارتی که می‌خوانم به دالان‌های بی‌سرانجام برسد. ترس از نیمه‌کاره ماندن است یا هراس از ابدیت نامعلوم؟ صفحه‌ی آخر کتاب‌ها را می‌جورم که نکند اشتباهی در صحافی افتاده باشد، پایان رمان را می‌خوانم که خیالم تخت شود نویسنده توانسته دنیایی که بازکرده ببندد. اگر همین‌طور پیش برود شاید زنی بشوم که آخر عمری به‌جای عتیقه، ته جمع می‌کند. مجموعه‌دار عجیبی که در انبارش آخرهای مختلف نگه می‌دارد. یک جور رُزبادِ غریب. «پیش‌سینه غول»،نفیسه مرشدزاده،بهمن ۹۱


سه نقطه

من هم به نقطه معتادم. اما نه نقطه ای که بخواهد تمام شدنش را به رخ بقیه بکشد. من  #نقطه های سه گانه   را دوست دارم. نقظه هایی که می خواهند نشان دهند بعد از خودشان چیزها و حرف های زیادی وجود دارد که نمی تواند بیاید.دلم می خواهد هیچ وقت هیچ حرفی پایان نداشته باشد .از پایان بدم می آید. از خداحافظی متنفرم.دلم می خواهد هیچ نامه ای ته نداشته باشد. هیچ سلامی خداحافظی نداشته باشدو هیچ  دیداری پایان نداشته باشد.سه نقطه را دوست دارم  .هر نقطه ای در درون خودش هزاران حرف دارد. یادم هست بین من و یکی از دوستانم وقتی جایی حرفی بود که نمی شد زد برای هم فقط سه نقطه می نوشتیم... یعنی هزازان حرف ناگفته...این سه نقطه ها گاهی از تمام حرفهای زده شده بیشتر حرف دارند. خیلی هم حرف دارند... خیلی.



پ ن: به اندازه ی تمام سه نقطه های دنیا با تو حرف داشتم. ولی... نقطه.


  • شبنم نادری(باران)
۱۵
تیر

نمی خواهم بهشتی را که چشم تیره ی انسان

برای چیدن سیبی نمی بیند حقیقت را

#شبنم_نادری

#باران

#سیب

#حقیقت

سیب

  • شبنم نادری(باران)
۱۵
تیر

نوشتن

  • شبنم نادری(باران)
۱۵
تیر

بدون مرز

  • شبنم نادری(باران)
۱۵
تیر

زلف او از روسری گاهی که بیرون می زند
می طپد قلبم چو آهویی که می گردد شکار

# شبنم _ نادری
# باران
زلف
  • شبنم نادری(باران)
۰۹
تیر
از آن روز



از آن روز رفت ...



از آن روزدیگر به دیدنم نیامد. 
قرار بودآخر ماه جشن ازدواجمان باشد.هنوز حرفایش درگوشم میپیچد. 

-"من نمیتونم از زیبایی تو دل بکنم.چقد چهره ات شیرین و جذابه. تو زیباترین دختری هستی که من دیدم..."

از آن روز من از همه ی آیینه ها متنفرم.

از آن روز من دیگر زیبا نیستم.

از آن روزکه شعله های آتش صورتم را سوزاند.
  • شبنم نادری(باران)
۰۹
تیر

رفتم طبیب بهر مداوای عاشقی

در نسخه ام نوشت:" خودم عاشقت شدم"

#شبنم_ نادری (باران)

# طبیب

#مداوا

#عاشقی

طبیب

  • شبنم نادری(باران)
۰۸
تیر

کفشهای مزاحم

 

کفشهایش را گذاشت در جا کفشی مسجد. رفت و نشست  درست جائیکه جاکفشی در تیر رس نگاهش باشد.  جمعیت زیاد شد.  دیگر جا کفشی را نمی دید .  دعای جوشن کبیر را یکی در میان می خواند. بعد از هر الغوث و الغوثی، نیم خیز می شد و به جا کفشی نگاهی می انداخت. جا کفشی پر شده بود از انبوه کفش.

 «حتما کفشهام زیر کفشهای دیگه له شده..» چراغهای مسجد که خاموش شدند خوف برش داشت. می ترسید دزد کفش هایش را  ببرد. صدای العفو العفو که بلند شد با خودش گفت:

 «برم کفشهامو بیارم تو..»

 

از زیر همه ی کفشها، کفش مچاله شده اش را در آورد. از مسجد بیرون رفت . کفشهایش راکنار خیابان انداخت و با صدای بلند گفت: بِکَ یا الله 

 

  • شبنم نادری(باران)
۰۵
تیر

قلب من یخ زده از سردی این فاصله ها

تیرماه است ولی لرزه به اندام من است


#شبنم_نادری(باران)

#تیرماه

#فاصله ها

فاصله ها

  • شبنم نادری(باران)
۰۴
تیر

عقربه های بازگشت

 

ثروتمندترین آدم دنیا، سفارش داد تا ساعتی برای او بسازند ..


اما هیچ ساعت‌سازی در دنیا قادر به ساخت آن ساعت نبود.


 آن‌ها می‌گفتند: «ما نمی‌توانیم ساعتی بسازیم که عقربه‌هایش، زمان را به عقب بازگرداند.»

  • شبنم نادری(باران)
۰۳
تیر

چشم هایت



خودت هستی 

اما 

چشم هایت به سفر رفته اند


از بس مرا نمی بینند...

  • شبنم نادری(باران)
۰۳
تیر

نمی خواهم بهشتی را که چشم تیره ی انسان



برای خوردن سیبی نمی بیند حقیقت را

  • شبنم نادری(باران)
۰۳
تیر

نوشته های من را اهدا نکنید



شاید یکی از دغدغه های اصلی ام که همراه با نگرانی هم هست این باشد که بعد از مرگم بازماندگانم بروند سراغ دست نوشته های پنهانی و یا فایل هایی که با رمز در رایانه ام رمز گزاری شده اند و آن ها  را بخوانند.

می دانم و مطمئن هستم که اگر بعد از مرگم این اتفاق بیفتد تنم در گور می لرزد . به حدی که دلم می خواهد زنده شوم و بیایم سروقت آن هایی که خیلی دوست دارند از کار من سر در بیاورند.

البته این احساس به معنای این نیست که من حتما دست نوشته هایی راز آلود و سرّی  دارم و یا حتی به معنای این هم نیست که  دراین دست نوشته ها   دق و دلی ام را سر کسی خالی کرده باشم ، نه... ولی فقط می دانم که این حس آنقدر قوی است که گاهی به سرم می زند همه شان را بسوزانم یا دفن کنم.

از طرفی هم می گویم خدا را چه دیدی شاید من هم مثل برخی از نویسنده هایی که بعد از مرگ آثارشان چاپ می شود و مشهور می شوند نوشته ها یم  لا اقل بعد از مرگ ارزشی پیدا کنند و خانواده ام بعد از انتشار آن ها معروفیت و محبوبیتی کسب کنند.

اما نه! هر چه با خودم کلنجار می روم می بینم اهداء اعضایم کار خیلی راحت تر و خداپسندانه تر از اهداء نوشته هایم هست. اصلا بعید می دانم هیچ نویسنده و یا حتی هیچ آدمی دلش بخواهد حتی بعد از مرگش خاطرات شخصی اش خوانده شود.

خوب به هر روی از اسمش هم مشخص است دیگر! خاطرات شخصی...خاطرات اولین عشق، خاطرات تلخ، شیرین، خاطراتی از روی خشم...نوشته های دلی...دلدادگی ها... رازها... علاقه ها...شیطنت ها... گناه ها...خیرها...

من همین جا وصیت می کنم #بعد از من نوشته هایم را اهدا نکنید...

اگر انسان زمان مرگش را می دانست لا اقل می توانست قبل از مرگ یکی از کارهایش همین باشد. سوزاندن دست نوشته ها و خاطرات خصوصی...

پ ن :باید برای این مساله راه حلی وجود داشته باشد.

  • شبنم نادری(باران)