شبنم نادری(باران)

بیا ببار و مرا خیس عطر باران کن ....

شبنم نادری(باران)

بیا ببار و مرا خیس عطر باران کن ....

شبنم نادری(باران)

اولین حرف در این دفتر شعرم این است
که زمین منتظر باران است

حقوق تمامی مطالب این وبلاگ متعلق به
"شبنم نادری "می باشد و استفاده بدون ذکر منبع مجاز نیست.

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
۳۱
فروردين

حــالا شمـا کـه غرق در اندوه پاییــزید
بـــاید مـــرا از دار تنــهایی بیـــا ویــزید 
یــک لشگـر وحشے درونــم سخـت مے تــازد 
هــر تکه ے قلـب مــرا با سنـگ آمیــزید 
دستـان من آمـاده ے یــک قتل خونیـن است 
در پیـش چشمـــانم همــه , یـک قــومِ چنگیزید
من دخترے بــد خلقُ و مــالیـخولیـا هستــم 
از جنــــگ بــا اندیشه هاے من بپـــرهیــزید 

#شبنم_نادری #باران ☔

  • شبنم نادری(باران)
۳۱
فروردين


.
.
.
درد نبودن تو را .
فقط این شعر های سپید 
که روی کاغذهای سفید می آیند، .
التیام می دهند .

درست از وقتی که .
سیاهی نبودنت 
چشمم را تار کرده است.
.
#شبنم_نادری #باران ☔
.
#شعر_فارسی 
#شعر_سپید




  • شبنم نادری(باران)
۳۱
فروردين

دستت را به من دادی 
دلت را به دیگری 
این تقسیم " عادلانه " ی 
محبتت بود .

#شبنم_نادری#باران
.
از کتاب در حال چاپ:
.
#دوست_داشتن_با_طعم_شکوفه_های_گیلاس

  • شبنم نادری(باران)
۳۱
فروردين


زیبـاسـت این بــهار 
کــه نـام تو را بر لبـان من رویــانده ،

و زیستــن مـــرا 
هر لحـظـه و هـر آن 
بــه برکـت آن نــــام 
بهارے مے کنـــد.



#شبنم_نادری#باران

  • شبنم نادری(باران)
۰۵
آذر

بـر دامنش بـا غم ، سـر بـابا گرفت و بــعد
شب تا به صبح بـهر سـر احیا گرفت و بــعد
گــرد و غبار از رخ ماهش کـــه مے گرفت
با اشکهــــا راه به دریــــا گــــرفت و بعدْ
بـا بغض و آه حرف دلـش را شــمرده گفت
بـا دسـت ها صورت خـود را گـــرفت و بعدْ
عـــالم به لــرزه درآمــد وقتے ســـر پدر
سـرخے صورتش بـه تمــاشا گرفت و بــعدْ
از حنجـــر بریــده صــدا آمــد آه... آه...
آهے کــه رفت عالم بالا گرفت و بــعدْ
بـــا آه ســـرْ، دل عرش و زمین شکســت
ویـرانه بوی حضــرت زهــــرا گرفت و بعد

#شبنم_نادری (باران)
.
#باران
#شعر_عاشورایی
#شعر_فارسی

  • شبنم نادری(باران)
۰۵
آذر


قرارمان بود حداقل هفته ای یکبار برای هم نامه بنویسیم . نامه ها حدودا شنبه یا یکشنبه به دستم می رسیدند و من بلافاصله فردای آن روز جوابش را پست می کردم به اصفهان .جواب هایی مفصل و طول و دراز .
کم کم به تعداد دوستانم اضافه شد . یک نامه به یزد. یک نامه به بندرعباس . یک نامه به بروجن ... .
و نامه هایی هم گاه به دوستان و معلمانم مینوشتم که نزدیکم بودند و بعد مکانی با آن ها نداشتم ولی با نامه بهتر میتوانستم حرفهایم را بزنم . 
ـــ ــــــ ـــــــ ـــــ
.
نامه ها خاطراتی عزیزند که هرگز از خاطر نمی روند . میتوانی نامه را به بوی عطری که محبوبت دوست دارد معطر کنی . میتوانی در بهترین کاغذها بنویسی شان و با بهترین خودکار و خودنویس حرفهایت را به تحریر در آوری .
.
میتوانی با گل و پاپیون تزیین اش کنی و به گیرنده بفهمانی که حس ات چیست و چقدر دوستش داری .
.
نامه را با خودکار های رنگی هم می شود بنویسی و در حاشیه های نامه شعرهای عاشقانه بنگاری ...
.
خطم چو زلف یار پریشان و درهم است .
منعم نکن که در شب هجران نوشته ام .
.
گله کردن هم حتی در نامه سهل تر است . گله میکنی و بغض می کنی و بعد قطره ی اشکی از چشمت می چکد روی کاغذ، و کاغذ نامه چروک می شود و جوهر خودکار پخش میگردد و ...تو جمله ات را به نشانه ی دلتنگی نا تمام میگذاری ... .

#باران
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مے نــویســم نامـه را با سـلام و احتـرام 

نقطـه نقطـه نقطـه چیـن ... ختـم نامـه والســــلام

#شبنم_نادری 
.

پ ن : کپی متن لطفا فقط با تگ #شبنم_نادری

  • شبنم نادری(باران)
۳۰
آبان

سخت است که عاشق شده باشی و دلت را 
تحریم کنی بابت یک جرم جهانی
#شبنم_نادری  
#باران  
#عاشقانه_ها 

 #عشق 


 
  • شبنم نادری(باران)
۳۰
آبان

من تا صبح بیدار ماندم تا تو بباری باران
از بس شوق آمدن تو را داشتم 
حالا که آمدی
....
چرا فقط بویت دل مرا می برد


  • شبنم نادری(باران)
۳۰
آبان

خبآدمے ست دیــگر, دلــش تنـگ مے شود, .
حتے براے کسی که تنهـــا یــک بار در طول عمـــرش دیــده اســت.
.
و آن دیـــدار هـــم فقط یـکــ ساعت طول کشیـــده استـــ.
.

آدم هـــا از یــک جایے در زندگـے ات پیدا مے شوند کــه فکرش را نمے کنے , . تعدادشان هم کــم نیست, شاید روزے چند بار، هفتــه اے چنــد نفــر، آدم هــاے جور واجور هی بیایند و بروند،
.
.
اما . . . این تویے کـــه وسط آمدن یکے شان گیر می کنے ,

همانقدر کـــه ناگــهانے پیدا می شود همانقدر نــاگهــانے دل بســته اش مے شوے.
.
. و واے به حــالت اگــر کــه او فقط آمده باشد سلامے بکند و بـــرود!
.

بـــرود و نماندْ...
همانقدر ناگهانی همانقدر عجیب .... 



.

#متن 
#دلنوشته
#دلتنگی
#دلبستگی

  • شبنم نادری(باران)
۳۰
آبان

من خیال میکنم تو را ندیده ام 
تو هم خیال کن مرا نداشتی...
این خیال را دقیقه ای فقط به خاطرت گذر بده.
نه
بیا از خیال بگذریم...
درخیال هم 
تصور نبودنت 
مرا عذاب می دهد.

#شبنم_نادری (باران)
#باران
#شعر_سپید
#خیال
#عشق
#جدایی

  • شبنم نادری(باران)
۰۲
مهر

به دنیا آمدم من در شب تاریک پاییزی
و از آن لحظه من
با او رفیق و یار می باشم ...
طلوع آفتاب اش را
غروبش را
و رنگ برگ هایش را
که زیر پای هر دلخسته ای فریاد می دارد . دوست می دارم
.
و بارانی که عاشق می کند تنهای تنها را
تمامش را
تمامش را .
تماما دوست می دارم ...
کنون عمری است با پاییز
رفیقی مهربان و دوستی دیرینه می باشم ... .
شبی که باد و باران بر سر غم های من می ریخت
.
خودش آمد به گوشم گفت:
. "می آیم ...
دلت را رنگ
خواهم کرد..."
.
و از آن شب
همیشه عطر باران آوری من را به یاد او می اندازد...
.
تمام فصل هایم را گرفته رنگ کرده داده دست باد
تمام روزهایم را
تمام لحظه هایم را
تمام... .
..
.

و باران
هر زمان می بارد از بالای ابر سرکش مغرور
دلم دلگیر
.
و چشمم منتظر بر ردپای اوست ... خودش گفته ست "میآید"!!! .

#شبنم_نادری #باران
#شعر
#پاییز
#باران

  • شبنم نادری(باران)
۰۲
مهر



آمدم تا به سوی دکـــانت
باز هم با بهانه هاے جدیــــد
صد بهانه به شوق دیدن "تو"
یـــک بهانه فقط برای "خـــریـــد"
با چـــه شوقی به سویت آمـــدم و
خنـــده بر لب ، دلـــم پر از امیّـــــد
به در بسته می خورم هـــــر بار
زیر پایـــم بسے چمن روییــــد
تو چــــو خرمای بر نخیلے و
دستـــهایم به شاخه ات نرسیـــد
کاش آن قلب سنگے ات یکـــبار
اضطراب دل مـــرا می دیــــد
حال و روزم نزار شد وقتے
اشـــک آمد به گونه ام لغزیـــد
یوسفے تو و من زلیخایــــــم
زلف من در فراق گشته سپیــــــد
میکنی از وصال من پرهیز
مے دهی تو هزار وعده ، وعید
من نخواهم که بگذرم از تو
هیچ، اصلا...نه ....نیستم نومیـــد
صبح فردا دوباره می آیــم
با طلوع دوباره خورشیــــد


#شبنم_نادری
#باران
#عاشقانه

  • شبنم نادری(باران)
۱۷
مرداد

سکوت و نگاه 


سکوت می کنی و با نگاه می گویی 

که حرفهای پیاپی به سینه ات داری


تو و نگاه تو را من چه خوب می فهمم

که شب به انتظار سپیده همیشه بیداری


تو معجزه ی صد نگاه پر مهری

چرا زتخم نگاهت گلی نمی کاری


شرر به موج نگاهت همیشه می گوید:

" چه وقت موج نگاه تو می شود جاری؟"


تو موج می شوی و می روی به دریاها

تو ابر می شوی و بی بهانه می باری


اگر به یک اشاره ی چشمت هزار غنچه شکفت

دگر تو باغ دلت را به غیر مسپاری!


هزار درد نهفته درون تو خاموش

تو بر هزار درد دگر می کنی پرستاری


سکوت معجزه گر، ای نگاه پر اعجاز

نگاه مهر تو باقیست  تا ابد... آری!!!

  • شبنم نادری(باران)
۱۷
مرداد

تشنه و گرسنه

مثل یک  آدم گرسنه  و تشنه بود. گرسنه ای که نه پول خرید غذاداشت و نه آب در دسترس اش بود . 

زن ها و دخترها  هم  مثل پرس های غذای خوش بو و خوش رنگ  از جلوی نگاهش عبور می کردند. هر روز می گذشت و او گرسنه تر و تشنه تر می شد. رنگها و بو های خوش او را به ولع می انداختند. دلش می خواست فقط یک ناخنک کوچک به یکی از غذاهای رنگارنگ و خوشبویی که مدام از جلوی چشمانش رد می شد بزند. هر وقت یک دختر زیبا با آرایش های غلیظ و عشوه های آنچنانی به مغازه اش می آمد ضعف تمام وجودش را می گرفت و دست و پاهایش سست می شد. گرسنگی بدجوری عذابش می داد.  خیلی خودش را کنترل کرد اما دیگر طاقت نیاورد. آن شب آن دختر آخرین مشتری مغازه اش بود که وارد شد و دیگر بیرون نرفت.


پ ن: برگرفته از کتاب مستوره/ داستانک های حجاب و عفاف/ شبنم نادری/ انتشارات تلاوت آرامش

  • شبنم نادری(باران)
۱۶
مرداد

سنگدل ، بی تفاوت و سرکش
مثل سرباز لشگر داعش
حمله کردی به قصد جنگیدن
بردی از من قرار و آرامش
تا که چشمت به جنگ می آید
نیست هرگز میان ما سازش
با تبر ریشه ی مرا کندی
چون درختان جنگل تالش
چهره ات مثل بوم نقاشی
ساده، زیبا ...بدون آرایش
فتح جغرافیای قلب تو
یک تمنای خام و صد خواهش
تیر چشمت نشسته بر قلبم
ماهرانه بدون آموزش
دیگر اکنون رمق ندارم من
مثل سرباز زخمی ارتش
رحم کن بر اسیر جنگی خود
تا نکرده دوباره او شورش

#شبنم_نادری#باران
#داعش
#جنگ
  • شبنم نادری(باران)
۱۳
مرداد

من اعدامی ام گردنم هم طناب است
طنابی که محکم و پر پیچ و تاب است
دلم سرزمینیست بحران زده... پر هیاهو
که شورش در آن رمز یک انقلاب است
من آن کوه آتشفشانم که چندیست
درونم پر از سنگهای مذاب است
دلت تنگ چون من نباشد چرا که
برای دل من غم تو عذاب است
نگو دوستم داری از من حذر کن
که این عشق بیهوده همچون سراب است
شنیدم که اخبار گفته همه روزهایم:
"هوا ابری و سرد و بی آفتاب است."
بیا و بزن گردنم را که قتلم
گناهی ندارد و عین ثواب است...

اعدام

  • شبنم نادری(باران)
۱۲
مرداد

# شبنم_ نادری
این مقاله در تاریخ 10 مرداد 1393 در رزونامه کیهان منتشر شده است.


 اشاره 
اول مرداد سال 1382 روزی ویژه درتاریخ بررسی لوایح در مجلس شورای اسلامی بود. روزی که درآن دو لایحه الحاق به دوکنوانسیون بین‌المللی درصحن علنی مجلس ششم به بحث موافقان و مخالفان گذاشته شدو درنهایت هردولایحه اکثریت آرای نمایندگان را به دست آورد.از این دو لایحه یکی مربوط به الحاق ایران به کنوانسیون منع شکنجه و سایر رفتار‌ها یا مجازات‌های ظالمانه، غیرانسانی و تحقیر آمیز بود لایحه دوم نیز پیوستن ایران به کنوانسیون رفع هرنوع تبعیض از زنان بود که ماه ‌ها در کمیسیون فرهنگی مجلس شورای اسلامی خاک می‌خورد وقرار گرفتن آن در دستور کار مجلس مرتب به تعویق می‌افتاد. هدف این مقاله بررسی سیر تحول  لایحه" کنوانسیون رفع هر نوع تبعیض بر علیه زنان"  جهت تصویب و مطالعه برخی  از مفاد این کنوانسیون و دلایل موافقان و مخالفان  آن است. 
  • شبنم نادری(باران)
۳۰
تیر

پالتو پوست

 

محمد مسعود مدیر روزنامه (مرد امروز) ترور شد. محمد مسعود ترور شد. مسعود ترور شد...

 صدای هوار پسر بچه شهر را پر کرده بود. یک بغل روزنامه در دستهایش داشت و یک صدا فریاد می کشید. حتما امروز فروش خوبی میکند چون خبر داغ همیشه خواننده دارد. مسعود ترور شد آن هم به خاطر یک پالتو پوست.

یک  پالتو پوست لعنتی باعث مرگ اش شد. وای که چه قدر از پالتو و پالتو پوست  بدم میاد. لعنت به هر چی پالتو و پالتو پوسته. لعنت . لعنت به من که مجله رو به مسعود نشان دادم . لعنت. جرات ندارم . وگرنه چند تا لعنت با آب و تاپ هم نثار باعث و بانی اش می کردم.  کاش آن روز مجله را به مسعود نشان نمی دادم. از دست خودم عصبانی ام.وقتی مطالب مختلف رو برای ترجمه و انتخاب پیش مسعود بردم عکس روی جلد یک مجله ی آمریکایی بیشتر از بقیه مطالب نظر ش  رو جلب کرد.  در آن عکس اشرف پهلوی یک پالتو پوست 25 هزار دلاری به تن داشت و زیر عکس هم نوشته شده بود گرانترین پالتو پوست جهان. مسعود به من گفت عین این عکس رو از مجله جدا کنیم و توی روزنامه خودمان چاپش کنیم. از بدشانسی مسعود فردای آن روز در کازرون یک نمایشگاه کالاهای ایرانی بر پا شده بود و اشرف  برای بازدید به آنجا رفته بودو ادعا کرده بود مردم باید کالاهای وطنی بخرند. فردای آن روز همزمان با چاپ مطلب ما روزنامه اطلاعات هم این جمله را سرتیتر  چاپ کرده بود. چاپ همزمان این دو مطلب در یک روز ناخواسته تناقض آشکار رفتار اشرف را نشان میداد و کلی بین مردم مسخره شده بود. مسعود کمتر از دو هفته بعد در مقابل چاپخانه اش ترور شد. آن هم فقط به خاطر یک پالتو پوست لعنتی.

 

 

  • شبنم نادری(باران)
۲۹
تیر
گم شده ام


بچه که بودیم از گم شدن می ترسیدیم.
اصلا همه ی بچه ها  از گم شدن می ترسند.وقتی در خیابان راه می روند آنقدر محکم دست پدر و مادرشان را میگیرند تا مبادا درهیاهوی شلوغی ها گم نشوند.
#گم شدن اصلا فعل قشنگی نیست.
دلهره آور است و کمی هم ترسناک.
آدمی حتی اگر یک سکه 100 تومانی اش هم گم شود کلافه می شود. یک کیف پول یا یک کتابی که جایی گم اش کرده یا حتی کوچکتر از آن ...
اصلا تا وقتی پیدایش نکند مدام چشمش دنبال گم شده اش می گردد. هر جا که می رود و شبیه آن شی گم شده اش را می بیند دلش یکهو هوس آن را می کند.
خیلی وقتها هم کلافه می شوداز بس به گم شده اش فکر می کند.گاهی دلتنگ می شود...
گم شدن فعل قشنگی نیست...
مخصوصا زمانی که چیزی یا کسی گم شود و هیج کس به دنبالش نگردد ...
هیچ کس دلش شور نزند برای پیدا کردنش...
و گم شده کم کم فراموش شود. این غمگین ترین حالت یک گم شدن است.

من مدتهاست گم شده ام...


گم شدن

  • شبنم نادری(باران)
۲۶
تیر
 
کتاب مستوره
داستانک های حجاب و عفاف

این اثر شامل 49 داستان کوتاه پیرامون عفاف و حجاب است که در حوزه‌های مختلف فردی و اجتماعی با این موضوع نگاشته شده و ضمن رعایت اختصار سعی نموده تا علاوه بر خلق یک اثر ادبی، محتوای کاربردی را به مخاطب خود انتقال دهد.
انتشارات تلاوت آرامش (وابسته به موسسه فرهنگی هنری کاربردی خیبر)

مستوره

  • شبنم نادری(باران)
۲۶
تیر

در این سوی یک بازی نابرابر

گلستان یک شهر پرپر شده

در آن سوی بازی ولی چشم ها

همه خیره بر سوت داور شده

#شبنم_نادری

#باران

#غزه#فلسطین #جام _جهانی#gazaunderattack #palestine #غزة_تحت_القصف #غزة_تقاوم #غزة #gaze

فاسطین


  • شبنم نادری(باران)
۲۵
تیر

من در آستانه ی یک "انقلابم"
که با جرقه ای ازبرق نگاه تو
"بحران زده" می شوم.

#شبنم_نادری#باران

انقلاب

  • شبنم نادری(باران)
۲۵
تیر

به زیر لگد رفته گل های شهری

و شهری به گل های یک شهر شادست


#شبنم_نادری#باران
#غزه
#قلسطین #جام جهانی
#gazaunderattack #palestine #غزة_تحت_القصف #غزة_تقاوم #غزة #gaze

فلسطین


  • شبنم نادری(باران)
۱۸
تیر

تکبیر عاشورا 

 



- سیدعلی، مادر بلندشو، نمازت رو بخون، بلندشو مادر 
- چشم‌هایم را با صدای دلنشین مادر گشودم، بلند شدم، وضو گرفتم، نمازم را خواندم، و مثل همیشه ذکرها را با حرکات لبهایم تکرار کردم.
صبح، صبح غریبی بود، آسمان را که نگاه کردم، حس کردم بغض خفه‌کننده‌ای در گلویش دارد، به پرنده‌های دم صبح که نگریستم احساس کردم چشم‌هایشان رنگ سرخ گرفته، شاید از گریه‌های مکرر....
از پنجره به خیابان نگاهی کردم، نور چراغ‌های خیابان کم کم داشت در زیر تابش نور خوردشید بی‌رنگ می‌شد. سکوتی مبهم فضای شهر را پر کرده بود شاید، تک و توک آدم‌هایی را می‌دیدی که برای کاری به خیابان آمده بودند. از پشت پنجره کنار آمدم، مادر هم مثل من بود، مثل همه، مثل آسمان. چند روزی بود که لباس مشکی به تن داشت. 
مادر صبحانه را آماده کرد. 
- سیدعلی مادر جون، اگه می‌خواهی زودتر بری، بیا صبحانه‌ات رو بخور.
به سمت مادر رفتم. به من نگاهی کرد، با حرکات لبهایم فهماندم که می‌خواهم زودتر بروم. مثل همیشه، مثل هر سال، صبحانه را خودم، لباس سیاهم را به تن کردم و جلوی آینه ایستادم. شانه را برداشتم تا موهایم را شانه کنم، نه این روز، روز زینت نیست. دل اگر آشفته است و پریشان، موی چرا نباشد. به لبهایم در آینه خیره شدم. لبهایم را باز کردم، بستم، لب بر لب، باز لبهایم را گشودم. از ته دل خواستم فریاد بزنم و آهی بگویم، حنجره‌ام تکان نخورد، صدا نمی‌آمد، صدا در دلم خفه شده بود. بغض راه گلویم را بسته بود. اشک چشم‌هایم را پر کرد. به آینه خیره بودم که مادر با لباس سیاه در آینه نمایان شد. خواستم اشک‌هایم را پاک کنم تا چیزی نبیند، ولی فرصت نیافتم. تا آمدم لب‌هایم را تکان دهم و حرفم را بفهمانم مادر در آغوشم کشید و های های گریه کرد، انگار بغض یک ساله‌اش را برای امروز نگه داشته بود.

  • شبنم نادری(باران)
۱۸
تیر

این مقاله قبلا در سایت برهان و سایت های دیگر منتشر شده است.

به بهانه ی طزح این موضوع باز نشر می شود.



حجاب؛ اجبار؟ اختیار؟ قانون؟


شبنم نادری

 

در سال‌های اخیر مسئله‌ی «حجاب» به یکی از مسائل مهم در جامعه‌ی ما تبدیل شده است. چه در حوزه‌ی عملکرد نهادهای نظارتی، چه در حوزه‌ی مباحث عمومی و در میان افراد جامعه با وجود آنکه حقیقت «عفاف» در سایه‌سار «حجاب» مورد تأکید همه‌ی ادیان الهی بوده و حتی علوم تجربی نیز به تأثیرات شگرف و عمیق آن پی برده است ولی همواره مغرضان با نگاهی همراه با شک و شبهه به آن نگریسته‌اند.

 

موج تخریب و هجمه‌ی همه جانبه‌ی مخالفان «حجاب» در رویکردی جدید با شیوه‌ی شبه‌پراکنی و تفرقه افکنی وارد میدان شده است؛ زیرا حیا و «حجاب» از بزرگ‌ترین موانع غلبه‌ی دشمن بر کشور اسلامی‌مان است. «میشل هولباگ» نویسنده‌ی فرانسوی می‌گوید: «جنگ علیه اسلام‌گرایی با کشتن مسلمانان فایده‌ای ندارد، فقط با فاسد کردن آن‌ها می‌توان به این پیروزی دست یافت. پس باید به جای بمب بر سر مسلمانان دامن‌های کوتاه فرو بریزید

 

در پروتکل‌های دانشوران صهیون نیز آمده است: «ما باید کاری کنیم که اخلاق در همه جا ویران شود تا راه سیطره‌ی ما را بگشاید. برای نابود کردن «گوییم» (منظور همه‌ی غیر‌یهودی‌ها) عشق به عیاشی و تجمل پرستی را در بین آن‌ها رواج می‌دهیم... ادبیاتی مستهجن رواج می‌دهیم تا بتوانیم در برابر برنامه‌های خودمان نوعی آرامش در مردم ایجاد کنیم.»[1] یکی از شبهاتی که چند سال است آن را به شیوه‌های گوناگون مطرح می‌سازند، شبهه‌ی «حجاب اجباری» است. این مقاله در پی آن است به این شبهه‌ی رایج با رویکردی عقلانی - اجتماعی پاسخ دهد. نخست باید به این نکته پرداخت که آیا منظور از اجبار در حوزه‌ی قانون الهی است یا در حوزه‌ی قوانین اجتماعی.

  • شبنم نادری(باران)
۱۷
تیر

کاش امسال خدا رزق مرا بنویسد:

" اربعین...پای پیاده ... سفر کرببلا"


# شبنم_ نادری# باران

  • شبنم نادری(باران)
۱۷
تیر
 
تو را چه کار کنم؟؟


شعر می نوشم
خواب می خورم
فیلم می خوانم
کتاب می بینم
چای می بلعم...
در صندلی غلتان شنا می کنم
در دریا می نشینم
پیاده می روم پایین پله ها 
بعد با آسانسور برمیگردم بالا
خب 
این هم پیاده روی روزانه
غذا را هم هر از گاهی بو میکنم
آب را هم نگاه میکنم 
تو را
راستی تو را اصلا یادم نبود
تو را...بگذار ببینم
تو را
می گذارم لای آلبوم خاطراتمان 
یا نه قاب میگیرم
نصب میکنم به دیوار
تو را
حالا بگذار ببینم با تو چه کار میتوانم بکنم ... 

#شبنم_نادری#باران

5
  • شبنم نادری(باران)
۱۶
تیر

به #نقطه معتادم. در نقطه این لذت گزنده هست که بار دیگر یکی از ما حرف یا فکری را به پایان برده، یکی از ما موفق شده است. این سیاه کوچک کیفورم می‌کند. انگار مدام در این هول باشم که جمله‌ای تمام نشود و عبارتی که می‌خوانم به دالان‌های بی‌سرانجام برسد. ترس از نیمه‌کاره ماندن است یا هراس از ابدیت نامعلوم؟ صفحه‌ی آخر کتاب‌ها را می‌جورم که نکند اشتباهی در صحافی افتاده باشد، پایان رمان را می‌خوانم که خیالم تخت شود نویسنده توانسته دنیایی که بازکرده ببندد. اگر همین‌طور پیش برود شاید زنی بشوم که آخر عمری به‌جای عتیقه، ته جمع می‌کند. مجموعه‌دار عجیبی که در انبارش آخرهای مختلف نگه می‌دارد. یک جور رُزبادِ غریب. «پیش‌سینه غول»،نفیسه مرشدزاده،بهمن ۹۱


سه نقطه

من هم به نقطه معتادم. اما نه نقطه ای که بخواهد تمام شدنش را به رخ بقیه بکشد. من  #نقطه های سه گانه   را دوست دارم. نقظه هایی که می خواهند نشان دهند بعد از خودشان چیزها و حرف های زیادی وجود دارد که نمی تواند بیاید.دلم می خواهد هیچ وقت هیچ حرفی پایان نداشته باشد .از پایان بدم می آید. از خداحافظی متنفرم.دلم می خواهد هیچ نامه ای ته نداشته باشد. هیچ سلامی خداحافظی نداشته باشدو هیچ  دیداری پایان نداشته باشد.سه نقطه را دوست دارم  .هر نقطه ای در درون خودش هزاران حرف دارد. یادم هست بین من و یکی از دوستانم وقتی جایی حرفی بود که نمی شد زد برای هم فقط سه نقطه می نوشتیم... یعنی هزازان حرف ناگفته...این سه نقطه ها گاهی از تمام حرفهای زده شده بیشتر حرف دارند. خیلی هم حرف دارند... خیلی.



پ ن: به اندازه ی تمام سه نقطه های دنیا با تو حرف داشتم. ولی... نقطه.


  • شبنم نادری(باران)
۱۵
تیر

نمی خواهم بهشتی را که چشم تیره ی انسان

برای چیدن سیبی نمی بیند حقیقت را

#شبنم_نادری

#باران

#سیب

#حقیقت

سیب

  • شبنم نادری(باران)
۱۵
تیر

نوشتن

  • شبنم نادری(باران)
۱۵
تیر

بدون مرز

  • شبنم نادری(باران)
۱۵
تیر

زلف او از روسری گاهی که بیرون می زند
می طپد قلبم چو آهویی که می گردد شکار

# شبنم _ نادری
# باران
زلف
  • شبنم نادری(باران)
۰۹
تیر
از آن روز



از آن روز رفت ...



از آن روزدیگر به دیدنم نیامد. 
قرار بودآخر ماه جشن ازدواجمان باشد.هنوز حرفایش درگوشم میپیچد. 

-"من نمیتونم از زیبایی تو دل بکنم.چقد چهره ات شیرین و جذابه. تو زیباترین دختری هستی که من دیدم..."

از آن روز من از همه ی آیینه ها متنفرم.

از آن روز من دیگر زیبا نیستم.

از آن روزکه شعله های آتش صورتم را سوزاند.
  • شبنم نادری(باران)
۰۹
تیر

رفتم طبیب بهر مداوای عاشقی

در نسخه ام نوشت:" خودم عاشقت شدم"

#شبنم_ نادری (باران)

# طبیب

#مداوا

#عاشقی

طبیب

  • شبنم نادری(باران)
۰۸
تیر

کفشهای مزاحم

 

کفشهایش را گذاشت در جا کفشی مسجد. رفت و نشست  درست جائیکه جاکفشی در تیر رس نگاهش باشد.  جمعیت زیاد شد.  دیگر جا کفشی را نمی دید .  دعای جوشن کبیر را یکی در میان می خواند. بعد از هر الغوث و الغوثی، نیم خیز می شد و به جا کفشی نگاهی می انداخت. جا کفشی پر شده بود از انبوه کفش.

 «حتما کفشهام زیر کفشهای دیگه له شده..» چراغهای مسجد که خاموش شدند خوف برش داشت. می ترسید دزد کفش هایش را  ببرد. صدای العفو العفو که بلند شد با خودش گفت:

 «برم کفشهامو بیارم تو..»

 

از زیر همه ی کفشها، کفش مچاله شده اش را در آورد. از مسجد بیرون رفت . کفشهایش راکنار خیابان انداخت و با صدای بلند گفت: بِکَ یا الله 

 

  • شبنم نادری(باران)
۰۵
تیر

قلب من یخ زده از سردی این فاصله ها

تیرماه است ولی لرزه به اندام من است


#شبنم_نادری(باران)

#تیرماه

#فاصله ها

فاصله ها

  • شبنم نادری(باران)
۰۴
تیر

عقربه های بازگشت

 

ثروتمندترین آدم دنیا، سفارش داد تا ساعتی برای او بسازند ..


اما هیچ ساعت‌سازی در دنیا قادر به ساخت آن ساعت نبود.


 آن‌ها می‌گفتند: «ما نمی‌توانیم ساعتی بسازیم که عقربه‌هایش، زمان را به عقب بازگرداند.»

  • شبنم نادری(باران)
۰۳
تیر

چشم هایت



خودت هستی 

اما 

چشم هایت به سفر رفته اند


از بس مرا نمی بینند...

  • شبنم نادری(باران)
۰۳
تیر

نمی خواهم بهشتی را که چشم تیره ی انسان



برای خوردن سیبی نمی بیند حقیقت را

  • شبنم نادری(باران)
۰۳
تیر

نوشته های من را اهدا نکنید



شاید یکی از دغدغه های اصلی ام که همراه با نگرانی هم هست این باشد که بعد از مرگم بازماندگانم بروند سراغ دست نوشته های پنهانی و یا فایل هایی که با رمز در رایانه ام رمز گزاری شده اند و آن ها  را بخوانند.

می دانم و مطمئن هستم که اگر بعد از مرگم این اتفاق بیفتد تنم در گور می لرزد . به حدی که دلم می خواهد زنده شوم و بیایم سروقت آن هایی که خیلی دوست دارند از کار من سر در بیاورند.

البته این احساس به معنای این نیست که من حتما دست نوشته هایی راز آلود و سرّی  دارم و یا حتی به معنای این هم نیست که  دراین دست نوشته ها   دق و دلی ام را سر کسی خالی کرده باشم ، نه... ولی فقط می دانم که این حس آنقدر قوی است که گاهی به سرم می زند همه شان را بسوزانم یا دفن کنم.

از طرفی هم می گویم خدا را چه دیدی شاید من هم مثل برخی از نویسنده هایی که بعد از مرگ آثارشان چاپ می شود و مشهور می شوند نوشته ها یم  لا اقل بعد از مرگ ارزشی پیدا کنند و خانواده ام بعد از انتشار آن ها معروفیت و محبوبیتی کسب کنند.

اما نه! هر چه با خودم کلنجار می روم می بینم اهداء اعضایم کار خیلی راحت تر و خداپسندانه تر از اهداء نوشته هایم هست. اصلا بعید می دانم هیچ نویسنده و یا حتی هیچ آدمی دلش بخواهد حتی بعد از مرگش خاطرات شخصی اش خوانده شود.

خوب به هر روی از اسمش هم مشخص است دیگر! خاطرات شخصی...خاطرات اولین عشق، خاطرات تلخ، شیرین، خاطراتی از روی خشم...نوشته های دلی...دلدادگی ها... رازها... علاقه ها...شیطنت ها... گناه ها...خیرها...

من همین جا وصیت می کنم #بعد از من نوشته هایم را اهدا نکنید...

اگر انسان زمان مرگش را می دانست لا اقل می توانست قبل از مرگ یکی از کارهایش همین باشد. سوزاندن دست نوشته ها و خاطرات خصوصی...

پ ن :باید برای این مساله راه حلی وجود داشته باشد.

  • شبنم نادری(باران)
۲۶
خرداد

#دلم گرفته است و از این دل گرفته چه انتظاری  است جز یک آه سرد پس از نوشیدن یک چای گرم...


دلیلش را که بخواهی بدانی بی شمار ا ست.

البته گاهی دلیل ها را حتی نمی توانی به زبان بیاوری. دلیل ها درست مثل یک قند که ناگزیری نوشیدن چای است می روند و گوشه ای لم می دهند و در انتظارند تا تلخی های بی پایان سرانجام تمام شوند...

چه حس غریبی است دلتنگی...

دل این  واژه ی بی نقطه گاهی تنگ می شود به اندازه ی یک نقطه!

پاییز که می آید دلتنگی ام را میاندازم گردن آب و هوا! اما اکنون که بهار است نمی دانم برای دلتنگی هایم چه بهانه ای دست و پا کنم.

دلم تنگ است...

چای می نوشم که باحسرت فراموشت کنم                  

    چای می نوشم ولی از اشک فنجان پر شده است...


پ ن: نمی دانمشاید یکی از دلایل دلتنگی  دوری از یک دوست باشد. ...شاید

  • شبنم نادری(باران)
۲۵
خرداد

 تخفیف

هر بار که برای خرید می رفت کلی تخفیف می گرفت. 

می گفت تو خرید بلد نیستی یکبار با من بیا برایت یک تخفیف حسابی می گیرم.

آن روز  با پسر جوان فروشنده، با ناز و کرشمه از هر دری گفت و خندید. 

نیم ساعت بعد پس از فروش حیا و نجابت اش  توانست یک مانتو را با ده هزار تومان تخفیف بخرد!




پ ن: برگرفته از کتاب مستوره/ داستانک های حجاب و عفاف/ شبنم نادری/ انتشارات تلاوت آرامش

  • شبنم نادری(باران)
۲۵
خرداد

  صد معشوقه

« عزیزم ، من از روز اول که دیدم ات عاشق ات شدم.

 زیبایی  و وقار تو من را دیوانه کرده. 

تصمیم گرفته ام فردا با مادر و پدرم به  خواستگاری ات بیایم .»




پسر این اس ام اس را همزمان برای  بیست دختر ارسال کرد.


پ ن: برگرفته از کتاب مستوره/ داستانک های حجاب و عفاف/ شبنم نادری/ انتشارات تلاوت آرامش

  • شبنم نادری(باران)
۲۴
خرداد

موهای تو        


 "این مامانه..برو...برو بغلش کن."                           

دخترک بغض کرد .

"برو پیشش مگه نگفتی دلت واسه مامان تنگ شده"

                                               

دخترک مادرش را نمی شناخت.

از وقتی که  همه ی موهای مادرش را به خاطر سرطان تراشیده بودند.

  • شبنم نادری(باران)
۲۴
خرداد

از برای حرمت این دل من آشوب است

نکند سنگ به پیشانی گنبد بزنند

#شبنم _ نادری#باران

#حرم

#کربلا

#امام حسین(ع)

حرم



  • شبنم نادری(باران)
۲۱
خرداد

ابرهای زرد

 با صدای غرش هواپیماها  همه  ی سرها به سمت آسمان بلند شد . گوشها تیز شده بود تا رد صدا را پیدا کنند. محمد  بالای پشت بام رفت. دستانش را سایبان چشم ها کرد . با کنجکاوی  اطراف شهر را برای رهگیری هواپیماها نگاه کرد. با دیدن هواپیماهای عراقی  با عجله از پشت بام پائین آمد و داخل خانه رفت و فریاد زد:

« هواپیماهای صدام . زود برید زیر زمین مخفی شوید.»

   دست مادر پیر و خواهر و برادر هایش را گرفت و آنها را به سمت زیر زمین برد و دوباره در حالیکه نفس نفس میزد رفت بالای پشت بام. صدای انداختن بمب ها پی در پی آمد. ناگهان آسمان شهر تیره شد. مخروط هایی از دود سیاه با شعله هایی از آتش از آسمان به سمت زمین می آمد.  بعضی از مردم در خیابان ها و پشت بام ها بودند و بعضی ها در گوشه و کنار پناه گرفته بودند . شهر پر از دلهره و و حشت شده بود. ابرهایی به رنگ زرد به آرامی داخل خانه ها و خیابان ها می شد. ابرهای زرد! منظرۀ عجیبی بود . ناگهان مردم باورشان شد که این ابرها شوخی نیستند همهمه هایی در فضا پیچید:

« گاز گاز ! خدایا به دادمان برس...»

 صدای شیون گوش شهر را پر کرده بود. وای خدایا مردم در حال خفه شدن بودند. زن ها و بچه ها کشان کشان می دویدند اما باید به کدام سو می رفتند . شهر پر از گاز های شیمیایی بود. مردم مثل برگ درخت دانه دانه بر زمین می افتادند .  مرگ سریع و دردناک به سراغ همه اهالی شهر می رفت ،کودک و زن و پیر و جوان  هم نمی شناخت. محمد گلو و دهان خود را گرفته بود ، اما مدام سلفه می کرد.  از این که خانواده اش را در جای امنی مخفی کرده خیالش راحت بود. سعی کرد سلانه سلانه خودش را به زیر زمین برساند.  همچنان که به سمت زیر زمین می رفت یکی یکی خواهر و برادرهایش را صدا کرد. می خواست از زنده بودن آنها مطمئن شود.  اما صدایی نمی آمد. مادر ش را صدا کرد. باز هم صدایی نشنید. در را باز کرد.  همه ی  خانواده در گوشه ای کز کرده و به آغوش هم پناه برده بودند. محمد دیگر نای راه رفتن نداشت. احساس خفگی می کرد. انگار کسی گلویش را فشار می داد. چند بار پشت سر هم استفراغ کرد. به سمت مادر رفت. دستی به شانه اش زد. مادر به زمین افتاد. بچه ها با چشمانی باز و متحیر در آغوش هم به خواب رفته بودند. محمد به زمین افتاد . نگاهی به چشمان باز مادر انداخت و چشمانش خیره بر چشمان مادر  با قی ماند.


پ ن: برگرفته از کناب بخت النصر/ داستانک های واقعی از زندگی صدام/ شبنم نادری

  • شبنم نادری(باران)
۲۰
خرداد

قاصد

 

کوله پشتی و وصیت نامه اش را به من دادند تا خبر شهادت اش را به خانواده اش برسانم.

-          « آقا دنبال این آدرس می گردم. منزل آقای سبحانی...؟»

پیرمرد با تعجب اول یک  نگاه  به من و بعد نگاهی به آدرس انداخت.

-          «خونشون از اینجا رفته. دیگه نیستن.  رفتن سفر.»

-          « کی رفتن؟ کجا رفتن؟ خبر مهمی واسشون دارم.میشه آدرس جدیدشون رو بدید.»

-          « تازه رفتن.  چند شب پیش. همهشون باهم رفتن. بعد از آژیر قرمز . آدرس و بنویس .

 بهشت زهرا. مزار شهدا. قطعه ی ....»

  • شبنم نادری(باران)
۱۷
خرداد

طبیب 



رفتم طبیب بهر مداوای عاشقی 



در نسخه ام نوشت:" خودم  عاشقت شدم."

  • شبنم نادری(باران)
۱۰
خرداد

خون، آتش، خنده

به خونی که از دست‌هایش می‌چکید، هیچ کاری نداشت؛ جز این که با گوشه‌ دشداشه‌اش، خون‌ها را پاک کند. برای او آتش مهم بود. آتشی که با خون دست‌هایش به پا شده بود؛ دست‌هایی که از کندن تیغ و خار و خاشاک، زخمی شده بود.

حالا که آتش شعله گرفته بود، با دست‌های خون‌آلود زخمی، میله آهنی‌اش را در دل آتش انداخت و منتظر سرخ شدن میله شد.

******

مدت‌ها بود به دنبال پاسخ سئوالش می‌گشت. آخر چرا این پسر هر روز به بیابان می‌رود و این همه خار و خاشاک جمع می‌کند؟ برای چی؟ لابد آنها را می‌فروشد! شدت کنجکاوی باعث شد این بار شاگردش را تعقیب کند. و حالا از دور ایستاده بود و نگاه می‌کرد. نگاه می‌کرد و باور نمی‌کرد.

******

حالا آتش حسابی میله آهنی را داغ کرده بود و هر موجود زنده‌ای چون گوسفند و سگ و الاغ و... که از کنار صدام عبور می‌کرد، با میله آهنی گداخته می‌شد. صدای ناله حیوانات از درد با صدای غش غش خنده صدام جاده تاریک شب را پر کرده بود.



پ ن: برگرفته از کتاب بخت النصر/داستانک های واقعی صدام/شبنم نادری

  • شبنم نادری(باران)
۱۰
خرداد

گفتی

حال و هوایت چگونه است بی من

گفتم

بی تو

حالی 

برای کشیدن 

هوا ندارم...

  • شبنم نادری(باران)